یک شعر مال دوران دانشجویی
یول
یول
یئنده/ یول
گونده لی یین ایلک باشلیقی
***
اولمایا قازته نین یازیچیلاری
هامیسی
عاشیق اولوبلار

ترجمه فارسی
جاده
جاده
باز هم /جاده
تیتر اول روزنامه ها
***
شاید
همه ی روزنامه نگاران
عاشق شده اند
یک شعر مال دوران دانشجویی
یول
یول
یئنده/ یول
گونده لی یین ایلک باشلیقی
***
اولمایا قازته نین یازیچیلاری
هامیسی
عاشیق اولوبلار

ترجمه فارسی
جاده
جاده
باز هم /جاده
تیتر اول روزنامه ها
***
شاید
همه ی روزنامه نگاران
عاشق شده اند
آخرین شعرم با ترجمه فارسی -برای م-ع

بیرپاییز آقشامی
لوت خیاوانلار
گوز ووران چیراغ دالیسیندا یوبانیرلار
***
دوراق دا
بیر کیشی
***
بیب –بیب
بیر آرابا
ایکی کیشی- بیر قادین
***
دوراق دا
بیر کیشی
سیگاراسیندان قان دامیر
***
پاپ موسیقی سی
قادین پالتارلاریندان توکولور / صندل لرین اوستونه
ساچلاری اوزانیر
صندل لر قادین اولور
کیشی لر قادیندان دولور
گوزگوده اویناییرلار /گولوللر
ایکی کیشی - بیر قادین
***
بیرپاییز آقشامی
لوت خیاوانلار
گئدیرلر
ایکی دوراق فاصله سینده
ایکی گوز
بیر جوت دوداق/سیگارا ائیی وریرلر
بیر جوت قاش
قادینین
ماتیکی
ایکی کولگه دن /قان دامیر
و.....
و این هم ترجمه اش

یک شبا هنگام پاییزی
خیابان های عریان
پشت چراغ چشمک زن تاخیر می کنند
***
در ایستگاه
مردی تنها
***
بیب –بیب
اتومبیل
دو مرد- یک زن
***
ایستگاه
و
مردی که از سیگارش خون مچکد
***
موسیقی پاپ
زن از لباسهایش بیرون میریزد/روی صندلی ها
گیسوانسش دراز می شود
صندلی ها زن میشوند/مردها لبالب از زن
در آیینه می رقصند
دو مرد –یک زن
***
یک شبا هنگام پاییزی
خیابان های عریان/به راه می افتند
در فاصله دو ایستگاه /می ماند
دو چشم
دو تا لب که بوی سیگار می دهند
یک جفت ابرو
ماتیک زن
یک جفت سایه /ازشان خون می چکد
و ....
كدرلي اولاي
بو شعير بير كول قابيدير
اوندا مني سوندوروبلر
بودور اونون كولو
بير آز قانا چالير
بيري
مني
سيگارت كيمي
دوداغينا آليب
سونومادهك چكدي...

و حالا ترجمه اش می کنم هرچند دوست ندارم اتفاق های غمگین را ترجمه کنم!
اتفاق غمگين
اين شعر
يك زير سيگاري ست
مرا
در آن خاموش كرده اند
به همين خاطر
خاكسترش مايل به خون است
يك نفر
مرا مثل سيگاري
روي لبش گذاشت و
تا انتها كشيد...
سخنراني "كارل ريموند پوپر" در انستيتوي هنرهاي بروكسل
خشونت و بهشت
ترجمه:فرانك ميلاني-هادي دهقاني
بخش واپسین
حال بايد به اين نكته واقف باشيم كه براي حل اين مسئله – يعني افكندن طرح نا كجا آبادي – تنها علم كافي نيست پيش از آنكه دانشمند طرحي بريزد بايد حداقل هدف ها را به او داد. در علوم طبيعي هم اين امر صادق است. علم فيزيك به دانشمند ديكته نمي كند كه گاو آهن بسازد يا هواپيما و يا بمب اتم. هدف ها را بايد از قبل تعيين نمود يا توسط خودش انتخاب شود يا بايد به او داد و تمام كاري كه وي به عنوان يك دانشجو بايد به آن دست يازد. آفرينش ابزاري است كه بتوان به كمك آنها به هدف ها جامه ي عمل پوشاند.
اين ادعا كه شيوه ي نا كجا آبادي يعني روشي كه هدف اش ايجاد يك جامعه ي ايده آل است و تمام اعمال سياسي مان بايد در خدمت آن باشد به راحتي باعث بروز خشونت مي شود رابه اين صورت مي توان ثابت كرد: نظر به اينكه هدف هاي غايي فعاليت هاي سياسي مان را نمي توانيم از طريق علم يا عقل معين نماييم، بنابراين اختلاف نظرهاي مربوط به چگونگي و شكل دهي يك جامعه ايده آل را نمي توان صرفا با روش هاي استدلالي بر طرف كرد. حداقل بخشي از اين اختلافات مربوط به مباحث ديني است. چيزي به نام تساهل و مدارا در ميان دين هاي نا كجا آبادي نا ممكن مي نمايد زيرا به عنوان تم اي براي بحث و عمل عقلاني سياسي در نظر گرفته شده اند. به نظر مي رسد چنين عملي تنها آنگاه كاربرد دارد كه تصميم قطعي خود را درباره ي آن هدف ها گرفته باشيم از اين رو خشونت گرا بايد تلاش نمايد تا رقيبان خود را كه دين نا كجا آبادي او را قبول نداشته و هدف او را نمي پذيرند قانع نمايد بديهي است اگر در اين كار موفق نشود به زور و خشونت متوسل خواهد شد ولي كار او به اين ختم نمي شود او بايد همه عقايد مخالف و الحادي را ريشه كن كند چرا كه راه هدف نا كجا آبادي بس طويل است ، عقلانيت در عمل سياسي او حكم مي كند كه براي ثابت نگه داشتن هدف در زماني دراز به اقداماتي دست زند اما چنين كاري ممكن نيست مگر با نابودي و سركوب كامل دين هاي نا كجا آبادي رقيب، اگر در نظر داشته باشد در آن صورت ضرورت كاربرد خشونت براي سركوب و نابود كردن هدف هاي رقيب بيشتر مي شود اما در همين زمان ها شاهد تغيير انديشه ها هم هستيم. آنچه در زمان پي ريزي طرح نا كجا آبادي ممكن بود مطلوب بسياري از آدم ها باشد در زمان هاي بعد ممكن است خيلي مطلوب و دلخواه هم نباشد اگر چنين است پس اقدام نا كجا آبادي در خطر سقوط قرار مي گيرد

زيرا اگر هدف هاي سياسي خود را تغيير دهيم ، آن هم در زماني كه در سراشيبي قرار گرفته ايم آنگاه در خواهيم يافت كه در دور تسلسل افتاده و محور دايره اي بسته سرگردانيم اين روش كه اول بايد هدف غايي سياسي خود را انتخاب كرده و سپس سعي كنيم به آن هدف نزديك تر شويم در حالي كه خود هدف در مسير محقق شدن اش ممكن است تغيير كند روشي سست و حتي بيهوده است، در عمل ممكن است اتفاقاتي بيافتد كه ما را از هدف هاي نويني كه در سر داريم دور سازد و آنگاه مسير حركت خود را به سمت هدف هاي نوين تغيير دهيم و عليرغم تحمل هر نوع سختي براي اطمينان حاصل كردن از عملكرد عقلاني ممكن است از " نا كجا " سر در بياوريم هر چند كه اين " نا كجا " همان " نا كجا " يي نيست كه از لفظ " مدينه فاضله " بر مي آيد ديگر به نظر مي رسد تنها ترين ابزاري كه مي تواند مقابل چنين تغييراتي را در تعيين هدف بگيرد به كارگيري خشونت يا به عبارت ديگر استفاده از تبليغات، جلوگيري از انتقاد و قلع و قمع مخالفان از يك طرف و حفاظت از طرح هاي طراحان و مهندسان نا كجا آبادي از سوي ديگر است. بدين ترتيب مهندسان نا كجا آبادي به همه ي امور آگاه و داناي مطلق مي شوند و جاي خدا
مي نشينند و ديگر خدايي نبايد در كنار آنان وجود داشته باشد.
بدين سان عقل گرايي نا كجا آبادي خصم خويش است، هر اندازه كه هدف هايش خيرخواهانه باشد خوشبختي نمي آورد بلكه بدبختي و سيه روزي را براي كساني مي آورد كه در سايه چنين حكومتي خودكامه و استبدادي زيست مي كنند، البته همه به خوبي با آن آشناييم.
درك درست اين نقد كردن حائز اهميت است انتقاد من از اصل و ريشه اين ايده آل سياسي نيست.حتي مدعي نيستم كه تحقق ايده آل هاي سياسي محال است زيرا در آن صورت نقد من ايراد دارد. ايده آل هاي بسياري محقق شده اند كه زماني مردم آنها را غير واقعي و محال مي دانسته اند. مانند بر پايي نهادهاي كارآمد و مدني براي تأمين امنيت شهروندان يا به عبارت ديگر براي مبارزه با جنايات در داخل كشور، من دليلي بر عدم موفقيت يك دادگاه و نيروي پليس بين الملل در مبارزه با جنايات بين المللي و مبارزه با تجاوز و به كار گيري خشونت عليه اقليت ها و حتي اكثريت يك كشورنمي بينم من به تلاش هايي كه هدف شان محقق كردن چنين ايده آل هايي است اعتراضي ندارم.
پس حالا تفاوت ميان طرح هاي نا كجا آبادي كه منجر به خشونت مي شوند و من به آنها معترضم با اطلاعات مهم و پيوسته سياسي كه من هم به آن توصيه مي كنم در كجاست؟ اگربنا باشد فرمولي ساده براي بيان اين تفاوت ارائه دهم چنين مي گفتم :
" بيشتر سعي كن عيب هاي مشخص را بر طرف كني تا بر آوردن ايده هاي مجرد، تلاش مكن تا با ابزارهاي سياسي اسباب خوشبختي انسان ها را فراهم آوري بلكه تمام نيروي خود را به كار بگير تا بدبختي هاي معين را از ميان ببر "
وجه عملي تر اين سخن چنين است:
" با ابزارهاي مستقيم با فقر مبارزه كن! مثلا تأمين حداقل دستمزد هر فرد، از طريق ساختن بيمارستان ها مراكز پزشكي و آموزشي با شيوع بيماري ها مبارزه كن, با جهل و ناداني چنين مبارزه كن كه گويا با جنايت مي ستيزي! اما همه اين كارها را با ابزارهاي مستقيم انجام بده. به جامعه اي كه در آن زندگي مي كني نگاه كن و ببين چه چيزي بدترين بدهاست, بكوش كه مردمان را برای خلاص شدن از شر آن قانع کنی، اما تلاش مکن که این هدفها را به صورت غیر مستقیم و با پی ریزی طرحهای پیچیده و ایده آل که مال آرمانشهرهاست محقق کنی، هر اندازه هم که خود را متعهد بدانی تا الهام بخش این ایده آل باشی . گمان نمی کنم که تحقق آن ایده آل وظیفه تو باشد یا تکلیف تو نیست که چشمان دیگران را به زیبایی خیره کننده این ایده آل بگشایی. اجازه نده رویاهای زیبای جهان خود ساخته ات تو را از بدبختی و سیه روزی مردمانی که هم اکنون در میان ما رنج می برند منحرف سازد. همه ی مردمان حق دارند از ما کمک بخواهند ، هیچ نسلی نباید قربانی نسل آینده شود. قربانی ایده آلی که شاید هرگز به آن دسترسی پیدا نکرد. خلاصه کلام: پیشنهاد می کنم که رنج و آلام بشری باید ضروری ترین و مهم ترین مسئله سیاست عمومی عقلانی مطرح شود. حال آنکه به دنبال خوشبختی بودن نباید بصورت یک مسئله ی سیاسی درآید: بگذار خوشبختی را در رویاهای شخصی مان جستجو کنیم.
واقعیت این است ، چندان مشکل نیست تحمل، تحمل ناپذیرترین بدیهای جامعه مان، و یا توافق بر سر اینکه کدام اصلاحات اجتماعی برای ما از همه ضروری تر است، توافق بر سر این دو موضوع به مراتب آسان تر است تا توافق درباره شکل ایده آل زندگی اجتماعی [آرمانشهر]. زیرا بدی همیشه عیان است و ما امروز آن را در اینجا به عینه مشاهده می کنیم. آنها را می توان تجربه کرد. هر روز بسیاری از مردم که به دلیل بیکاری و تنگدستی و بی عدالتی و جنگ و بیماری دامنگیر فقر و بدبختی می شوند آنها را با تمام وجود لمس می کنند. کسی که خود به این مشکلات مبتلا نیست هر روز با کسانی روبرو می شود که می توانند از آن مشکلات برایش بگویند. همین پدیده ها هستند که فقر و بدبختی را با خود می آورند. این خود دلیلی است بر اینکه اگر درباره آنها بحث کنیم امکان توافق بسیار است و می توانیم از نگرش عقلانی استفاده کنیم. اما مسئله خیر ایده آل: از طریق رویاهای خود و خیال پردازی های شاعران و پیامبران با آن آشناییم. در مورد چنین ایده آل- هایی نمی توان بحث کرد. بلکه فقط باید آنها را به صورت رسمی ابلاغ نمود.این ایده آل ها نقد و نگرش عقلی داوران
بی طرف را نمی پذیرند ، بلکه نگرش عاطفی را خواهانند.
بدینسان نگرش آرمانشهری نقطه ی مقابل نگرش عقلانی نیست. آرمانشهرگرایی [ناکجاآباد گرایی، حتی اگر جامه ی عقلگرایی بپوشد چیزی جز عقلگرایی کاذب نیست. پس نادرستی در استدلال به ظاهر عقلی مورد ناکجا آبادی، که من خلاصه ای از آن را ارائه کردم در کجاست؟ می پذیرم که عقلانیت یک عمل را تنها بر اساس اهداف و مقاصد غایی آن می توان به سنگ محک گذاشت. اما این بدان معنا نیست که عقلانیت عمل سیاسی را هم می توان با همین سنگ محک سنجید و بر اساس هدف نهایی تاریخی مورد قضاوت قرار داد. اگر اهداف مان به نوعی مرتبط با نیک بختی و یا بدبختی انسان باشد آنگاه اعمال مان را نباید تنها بر اساس اینکه این اهداف در آینده ي دور چه سهمی در سرنوشت انسان ها [بدبختی یا خوشبختی] آنها خواهد داشت داوری کرد، بلکه باید در مورد تاثیرات زود هنگام آنها در زمان حال قضاوت نماییم.
هرگز نباید یک وضع خاص اجتماعی را تنها ابزار برای رسیدن به هدف تلقی کنیم. و دلیل مان این باشد که این وضع دوران گذار است، زیرا همه وضع ها گذرا هستند. همینطور نباید پنداشت که درد و رنج یک نسل می تواند ابزاری باشد برای تامین خوشبختی مداوم نسل های بعد. این استدلال نه با میزان بالای خوشبختی وعده داده شده و نه با بیشتر شدن نسل های خوشبخت آینده معنا پیدا نمی کند. همه نسل ها گذرا هستند. همه نسل ها حق دارند به صورت برابر مورد توجه قرار گیرند. اما وظیفه آنی ما بی تردید توجه به نسل کنونی و آینده است. علاوه بر این نباید خوشبختی نسلی را با تیره بختی نسلی دیگر فراهم آوریم.
بدین سان است که برهان های به ظاهر عقلی ناکجاآبادگرایی اعتبارش را از دست می دهند. وعده بهشتی که ا ندیشه ناکجاآبادگرایی تصویر می کند، با دوراندیشی عقلانی هیچ سنخیتی ندارد. از این منظر تسلط خشونت ناشی از ناکجاآبادگرایی بی شباهت به جنون فلسفه ی تکامل گرایانه ی تاریخ نیست، که مطابق آن زمان حال را باید قربانی شکوه و جلال آینده کرد؛ و این واقعیت پوشیده می ماند که چنین اصلی به آنجا ختم می شود که ما باید یکایک دوره های بعدی را قربانی دوره های آینده نماییم؛ و از درک این حقیقت ساده عاجز است که عاقبت هر انسان جز مرگ و خاموشی به چیزی ختم نمی شود.
جاذبه ناکجاآبادگرایی [آرمانشهر گرایی] ناشی از غفلت ماست، چرا که آگاه نیستیم بهشت را نمی توان بر گستره ي کره خاکی آفرید . آنچه به عقیده من می توان انجام داد کاستن از رنج و فراهم کردن زندگی عادلانه برای هر نسل است. چه بسیار کارها که بر این روال می توان انجام داد و البته چه بسیار کارها که در این اواخر انجام گرفته است. بسیاری از مسائل هم باقی است، که باید حداقل بخشی از آنها را حل کرد. مانند یاری رساندن به نیازمندان و بیماران و آنهایی که در چنگال بی عدالتی و ظلم گرفتارند. ریشه کن کردن بیکاری، فراهم کردن امکانات برابر و جلوگیری از جنایات بین المللی، که رهآورد انسان هایی است که خود را خدا می خوانند و قدرت برتر و مطلق را تنها خود می پندارند. اگر از خواب ایده آل های دور و دراز بیدار شویم و بر سر طرح های ناکجاآبادی برای عالم و آدم نزاع نکنیم، دستیابی به همه این هدف ها دور از دسترس نخواهد بود. آنان که به جوهر انسان باور دارند هنوز امیدوارند روزی خشونت و نابخردی را از میان بردارند، باید خواسته شان این باشد که زندگی هر کس باید به دلخواه خودش باشد، مشروط بر این که حقوق دیگران را ضایع نکند.
در اینجاست که می فهمیم مسئله ی عقلگرایی راستین و دروغین جزئی از یک مسئله ی کلی است. مسئله در نهایت بر سر نگرش عقلانی و راستین نسبت به وجود خود و مرزهای آن می باشد. این دقیقا همان مسئله ای است که « اگزیستانسیالیست- ها» بر آن تاکید دارند یعنی «الهیات بدون خدا». به باور من یک عقیده ي جنون آمیز در این اصرار مبالغه آمیز بر تنهایی آدمی در جهانی بی خدا و پرآشوب ، میان «من» و جهان زاییده از آن نهفته است.
تردیدی ندارم که این جنون با رمانتیسم آرمانگرایی و اخلاق قهرمان پرستی ارتباطی تنگاتنگ دارد. با اخلاقی که درک اش از زندگی در این جمله خلاصه می شود «یا ارباب شو- یا برده باش».
این نگرش خام شیفته، قدرت است. نه تنها مفتون حکومت بر آدمیان ، بلکه مجذوب ابزار قدرت بر طبیعت و محیط زیست ما نیز هست. این دین دروغین شیفته قدرت خود هست تا جهانی آرمانی بیافریند و ماشین های غول پیکر و جوامع ناکجاآبادی خلق نماید.
شعار بیکن «دانش قدرت است» و شعار افلاطونی «حکومت حکیمان» تنها تعبیرهایی از این نگرش هستند اما عقلگرایی راستین همیشه می داند که چه کم می داند و نیز با این واقعیت ساده کنار آمده است که هرچه از عقل دارد حاصل تبادل اندیشه و همفکری با سایر آدمیان است. از اینروست که او انسان ها را برابر می داند و برای آن ها حقوق مساوی قائل است. و عقل انسانی را همچون زنجیری می داند که آدمیان را به یکدیگر متصل می کند. عقل برای او ابزاری است برای مقابله با قدرت و کاربرد خشونتمهدی سالم عایق
يك روز دل انگيز پاييزي، با دوستي گران پياده روان به سويي نا معلوم .
با صدايي بلند مي گفتم و مي خنديدم ، ناگهان گران دوستم گفت : اين كار زشته !
گفتم:
كار من زشته يا كشته شدن دست كم 10 نفر در طرح موفق "بي ، آر، تي" تبريز ؟
كار من زشته يا افزايش صد در صدي قيمت گوجه فرنگي ؟
كار من زشته يا محاصره غزه ؟
كار من زشته يا چاله چوله هاي شهر كه يه گودزيلاي كامل توش جا مي گيره!؟
كار من زشته يا انتخاب اوني كه بهش راي ندادي ؟
كار من زشته يا عدم توانايي در اداره مملكت با نفت بشكه اي 147 دلار ؟
كار من زشته يا دريافت يكصد ميليون تومان از سوي "نمايندگان مردم" ! در مجلس ؟ به عنوان پول چايي و شيريني!
كار من زشته يا دادن راي اعتماد مجلس و مجلسيان به "دكتر كردان"!؟ ( ازنهضت سواد آموزي در مورد مدرك پنجم ابتدايي "دكتر كردان" استعلام صورت گرفت؟ نگرفت؟ آيا ؟)
كار من زشته يا عدم حضور جناب آقاي دكتر احمدي نژاد در جلسه استيضاح وزير محبوب اش ؟
كار من زشته يا ناتواني "اوباما" در انتخاب سگ خانوادگي ؟
كار من زشته يا رد صلاحيت "اكبر اعلمي" (نماينده محبوب تبريزي ها در مجلس هفتم و هشتم ) در انتخابات مجلس نهم ؟

كار من زشته يا دادن راي اعتماد به "سلمان خدادادي" ( نماينده ملكان در مجلس )؟
كار من زشته يا تبديل شدن متروي تبريز به اثر باستاني !؟
كار من زشته يا طرح تحول اقتصادي دولت نهم؟
كار من زشته يا سر باز زدن خاتمي از كانديداتوري مجدد در انتخابات رياست جمهوري دهم ؟
كار من زشته يا كار "نيكبخت" (شومن فوتبال ايران) كه دوست دخترش رو به تيم ملي ترجيح ميده؟!
كار من زشته يا بر ملا شدن هويت واقعي "دي كارمو" برزيلي توسط "عادل فردوسي پور"؟
كار من زشته يا هنوز يك سال نشده قيمت پاركبان 50 درصد افزايش يافته ؟
كار من زشته يا شيوع بيماري "وبا" در ايران به علت ورود افغاني ها به كشور ؟
كار من زشته يا مسدود شدن ارائه ي تمامي وامهاي بانكي از سوي بانكها ؟
كار من زشته يا هميشه قطع بودن شبكه جاري طلايي سپه؟
كار من زشته يا قطع مكرر برق در تابستان 87 ؟
كار من زشته يا حضور آمريكايي ها در خاورميانه، اونهم در چند كيلومتري ايران ؟ اوه، اوه،اوه،...
كار من زشته يا زعفران 18 هزار توماني ؟!
كار من زشته يا شعار آزادي ؟ (رجوع شود به تصاوير ضرب وشتم به قولي بد حجابان (پسر يا دختر فرقي نداره))
كار من زشته يا قرار گرفتن ساختماني كه گويند بقعه است، وسط 40 متري دمشقيه ؟ (قابل توجه مهندس قربانيان - شهردار منطقه يك تبريز )
كار من زشته يا اجراي مراسم شاد و مهيج و پايكوبي براي دانشجويان در 16 آذر در راستاي ارج نهادن به مقام و جايگاه دانشجو ؟(راستي دانشجويان سياسي را آزاد كردن؟ نكردن؟ چرا؟)
كار من زشته يا ادا و اطوارهاي "هوگوچاوز" و برادر ايراني اش ؟
كار من زشته يا افزايش قيمت كالا هاي مصرفي به مناسبت بازگشت حاج آقاها ؟
كار من زشته يا قردادهاي موقت كاملا قانوني و اصولي كار !؟
كار من زشته يا جلوگيري از حضورقشر مرفه جامعه ( كارگران رو مي گم ) ، در راهپيمايي روز كارگر ؟
كار من زشته يا حذف گردش هاي روز تعطيل به علت تمام شدن سهميه بنزين ماشين بابا؟
كار من زشته يا شهريه هاي سر سام آور دانشگاههاي آقاي "جاسبي" ، آخ ببخشيد دانشگاه آزاد ؟
كار من زشته يا اعطاي وام به مردم با رعايت اصول اسلامي ؟ وامهاي با كارمزد 27% را عشق است!
كار من زشته يا پخش برنامه هاي متنوع ، جالب و ديدني از شبكه هاي سيما در راستاي جلوگيري از روي آوردن مردم به ماهواره و نهايتا جلوگيري از تهاجم فرهنگي؟
كار من زشته يا منجر به طلاق شدن 90 در صد از ازدواجهاي امروزي ؟ (خدا وكيلي به اين ميگن پيشرفت ! )
كار من زشته يا خريد راي نمايندگان امين مردم در مجلس نهم با چك پنج ميليوني ؟
كار من زشته يا نصب دوربينهاي كنترل ترافيك مردم در خانه هايشان...؟!
كار من زشته يا پرتاب كفش به سوي "بوش" از طرف خبرنگار عرب؟
سسینده یوخوم دیکسینیر
قوللاریمدان آخیر
قاطار
سن
قاتیلیر دمیر یوللارینا
****
دمیر یوللار گئدیر منده
قاطار
سن
قوجاقیم بوشالیر سنده ن
****
هاچان گوزلریمی آچاندا
یئنه ده
یئرین بوشدو ر اللریمده.

خیاوانلار گئدیرلر
آداملاردا
آرابالاردا
بیر گوز ووران چیراق قالیر
من
بیر قادینین ایزلری
***
گوز ووران چیراق قیزاریر
دوراق گئدیر
من قورتالیرام
گوز ووران چیراق دالیسیندا!
توکولورم
آغ-قارا جیزمالاردان
آخیرام
بیر قادین ایزلرینده
بوم- بوش خیاوانلار
گئجه کیمی گمیریرلر منی
****
دونن قازاتئده یازمئشدی
بوم- بوش خیاوانلار
بیر کیشینی .......

معرفی کتاب
واليان آذربايجان از 1304 تا 1320
نويسنده: حبيب شيري آذر
200ص، تهران: انتشارات خجسته، 1387، چاپ اول
آذربايجان در جنبش مشروطيت، يكي از مراكز اصلي و مهم تجمع روشنكفران مشروطه خواه و همچنين، همواره يكي از اصلي ترين كانون هاي تعيين كننده تحولات اجتماعي و سياسي ايران بوده است. «رضا شاه» در دوران حكومت خود، منطقه آذربايجان را سخت زير نظر داشت و در انتخاب واليان آن، بسيار دقت مي كرد. او هميشه هراس داشت كه مبادا در اثر كوچك ترين غفلت، ماجراهاي قيام «شيخ محمد خياباني» و«ماژور لاهوتي» تكرار شود. «رضا شاه» بر اين اساس و به خاطر كنترل بيشتر روي آذربايجان، اين منطقه را به دو استان شرقي و غربي تقسيم كرد. در كتاب حاضر، با استفاده از اسناد و مدارك گوناگون، واليان آذربايجان در فاصله سال هاي 1304 تا 1320 خورشيدي معرفي، و فعاليت ها و اقدامات آنها برسي مي گردد. در حقيقت اين كتاب با استناد به مطبوعات و اسناد و تاليفات آن دوران، از اقدامات نخستين واليان آذربايجان تا ايجاد استانداري آذربايجان سخن مي گويد و اين برهه حساس از تاريخ اين منطقه را گزارش و تحليل مي كند.
داستانی از آتیلا اسکندانی-
این داستان برداشتی آزاد ازعکس کریم متقی است
قوچ هاي سنگي رميده اند
خش خشِ پاهايت نزديك مي شود. به اتاق مي آيي و چراغ را روشن مي كني. نمي داني چراغ هاي آويخته، تنها لاشه هايي رنگ پريده اند. كمي پيشتر مي آيي. مي دانم از دست من پَكري. سه روز است كه اتاق كار ت را قُرُق كرده ام. از چهره ي خاموشت بيشتر مي ترسم تا نيش زبانت. شايد با بازگشتِ من، سايه هاي از گذشته، پاورچين و روي پنجه به تو نزديك مي شوند. من سالها ست كه نبوده ام و تو به قولِ خودت، اين مدت، ميان تاريكي، جلوي واهمه هاي زيادي ايستاده اي و تب كرده اي. 18 سال بعد از پايان جنگ، من، ويرم گرفته، جاهاي خالي را با قيافه هاي فاميل، بنویسم و تو نمي خواهي.
مي گويي: توي تاريكي نشسته اي كه چي بشه؟
مي گويم: حرف می زنم
مي گويي: با كي؟
مي گويم: با چند تا از اين مرده ها.
مي خندي: بگير اين هم عكس چند تا مرده ي ديگر.
من خواسته ام كه عكسي از عمو و زن و بچه هايش داشته باشم. يادبود آخرين پاييزِ جنگ، عكسي كه تو، با آن خنده هاي زمخت، با آن سايه ي بد قواره و پاهايي كه مثل ديوانه ها روي موكت اتاق صدا مي كنند، پيش آورده اي و مي گويي تو مي خواستي، بگير و تمامش كن. يادبودهاي شكسته و بسته ام را به رُخم مي كشي. نگاهت مي گويد به دَرَكِ اسفل كه اين سال ها نبوده اي.به درک که نویسنده ای. به درک که تو از قوطي سري لاك شير خورده اي و من از ممه ي پلاسيده ي يك بُز. لا بُد اگر حواسم هم پرت باشد، پنهاني با انگشت، فُحشي در هوا رسم مي كني.
همين انگشت بود كه روي سنگ قبر پدرت چسبيده بود ومي لرزيد. اين انگشت را از كجا آورده اي. كمي كج و كوله است. حتمي، از بس روي شاسي شاتر فشار داده اي و ديافراگم چرخا نده اي و فلز سخت و لُختِ سه پايه را بالا و پايين كرده اي كه چيزي يا كسي به تندي نگذرد وکاغذهای چندنشریه زپرتی به عکسهایت مذین شوند.. خيالت راحت. من هم مي دانم كه فتوگرافي همان نوشتن با نور است. اما انگاري نورِ زياد چشم هاي تو را مي زند.
بُهتم زد، وقتي گفتي نمي خواهي سر خاك خانواده ات بروي و بهانه آوردي كه مادر مي گفت: زَهلم مي تركد از اين قبرستان.
اما مادرت، هر شب غوغا به پا مي كرد تا قوچ هاي سنگي قبرستان را بِرَماند. هر شب خواب مي ديد كه بچه هايش يعني تو و خواهر و برادرهايت، سوار قوچ هاي سنگي، دور ميدان روستا، به تاخت مي تازيد. ناغافل از خواب مي جست و روستا با صداي درنده اي كه در سينه اش مثل رعد مي لرزيد، آشفته مي شد.
يادت هست وقتي مادرت را در تيمارستانِ رازيِ تبريز بستري كرديم، مي گفت: خيالش از بچه هايش راحت شده، چون آنجا حصار داشت و قوچ هاي سنگي نمي توانستند زياد دور بشوند.
شتاب زده، عكس را روي ميز مي اندازي كه بروي. اما اشتباه كرده اي. ما دو نفريم. با خنده ي تلخت، نصفِ بازي را برده اي. حالا نوبت من است كه عَنتَرِ رقصان اين معركه باشم. چند لحظه مثل ديوانه ها، بالا و پايين نرو. نفرين نكن و لعنت بر شيطانِ ماسيده بر لب هايت را تُف كن. حتي شده بر روي من. پيشاني كسي كه به سكونِ زندگيِ تو تاخته است.
حالا بنشين كنار من و آن صداهاي خفيفِ دهانت را هم خاموش كن. نَفَسِ عميقي بكش و توضيح بده، آن روزها كه من و تو از ترس بمباران شهر، به تندي در رفتيم و پناه آورديم به روستاي اجداديمان، چطور گذشت. يادت مي آيد وقتي مادرت، سيني غذا در دست به پدر اشاره كرد و گفت: ذليل مرده مي خواد بچه هامو از من بگيره. پدرت روي مهتابي پهلو به پهلويِ قليان و صداي آژير راديو، عو عويِ سگ ها و مرغ حق، مادرت را فُحش داد كه آروم بگير زن، عقل بُز از تو بيشتره. خيال مي كنم اين همان كابوسي بود كه تو از آن مي گريختي. روستايي ها به مادرت مي گفتند بُز، اسمي كه پدرت خلق كرده بود.
يا مثل ديوانه ها راه مي روي يا مثل برگ هاي خشك كِز مي كني و صداي خرد شدنت مي آيد. لااقل ان پنجره را باز كن. با اين دود و دمي كه راه انداخته اي. حرف بزن. بگو اين عكس كه لنزت را برايش جلو و عقب بردي، چرا چيزي را از گذشته مكيده و نم پس نمي دهد. شروع كن. بگو چرا آن روز بعد از خوردن صبحانه عمو تاب نياورد و به تو تَشَر زد كه منو با يه زن خُل و چِل تنها گذاشتي. تو چيزي نگفتي. بگو چرا وقتي نگاه هاي گنگ و سرمازده ي خانواده ات در كادر عكس يخ زدند، نگاهِ عمو خيره به بيرون بود. انگار از تو رو برگردانده.
مي گويي: حالا با این عکس ولمان میکنی؟
رو بر مي گردانم و به عكس خيره مي شوم. گرِين هاي درشتِ چاپِ عكس را بهانه مي گيرم و كادرِ نه چندان حساب شده ي آن را. دلم مي خواست تمام اتاق در كادر بود و پنجره كامل بود و چيزي در قابش ديده مي شد. مثلاً درختي، يا تَلّ يونجه هاي پشت بامِ روبرو و انعكاسِ چشمه. منتظرم فكرِ اِفليجت را به كار بيندازي و جوابي پيدا كني، كه چرا ما در روستا نمانديم. منتظرم بعد از آن كه پنجره را باز كردي و اين بار چيزي بهتر در ديدِ من آمد. مثلاً ماهِ زردي كه هميشه تو شيفته وار مي چپاني در كادر، نباشد و چيزي بهتر مانند آسمانِ خالي، قانع ام كني كه مقصر تو بودي كه ما نمانديم و برگشتيم شهر. قبول كه اگر مي مانديم، يحتمل ماهم. قبول كه حالا كسي نبود، نوحه ي دسته جمعي برايمان بخواند. اما لااقل اين همه سال براي روح من، مثل شستنِ كفِ مستراح طي نمي شد و تو افتخار نمي كردي كه دهانه ي پاكِ مستراح هستي و حتي از پشنگ هاي نجاست هم بَري هستي و تن نداده اي به هيچ مرامي كه من داده ام.
باز نيشخند. باز تحقير. من مقصرم؟! من چه مي دانستم بمب افكن هاي عراقي، ته مانده ي بساطشان را بايد بيندازند. ناگزير هر جايي كه باشد، شهر نشد، دشت يا چند خانه ي پرت و دور افتاده كه از آن بالا ديده مي شد. مثل روستاي ما. آن خلبان عراقي هم آنجا را انتخاب كرد كه وقتي به وطن بر مي گشت، سبك پرواز بكند. حالا آن بمب چند صد كيلويي هم، از بدِ حادثه افتاد، روي خانه ي خشت و گِليِ پدر تو و هشت قبر موازي بالاي تپه ي قبرستانِ روستا ساخت. حيف كه حالا قوچ هاي سنگي را شكسته اند تا حافظشان باشد.
مي گويي: يادِته مادر مي گفت بمب كه ترس نداره، وقتي ديدين يك چيزِ قُلمبه ي سياه از اون بالا مياد پايين دررين.و بعد خنديد. و عمو همان كسي كه كم كم زنش را شبيهِ بُز مي ديد، خنديد. تلخ خنديد.
مي گويم: فكر كن لحظه ي انفجار كجا بودند؟
مي گويي: كه چي بشه؟
مي گويم: عكاس باشي مثلاً تو تخيل نداري؟ فكر كن كجا نشسته بودند؟
مي گويي: خودت فكر كن. به حد كافي اين چند روزه عذابم داده اي.
عكس را دقيق تر نگاه مي كنم. چاره اي نيست. تمام جزئيات را براي تجلي آن لحظه تركيب مي بندم. قاليِ دست بافِ زن عمو. تفنگ بِرنويِ آويخته از ديوار. لحاف هاي تا خورده. بخاريِ هيزمي. روشني كم نورِ آفتاب، زن عمويي كه روسري اش را به دندان گرفته. سفره ي پهنِ صبحانه، شانزده چشمي كه به من خيره اند. اما نه، نگاهِ عمو به بيرون است. عينك يكي از پسر عموها و بَع بَعِ غمگينِ بُزغاله ها. حالا نمي دانم لاي اين تركيب بندي بادِ سبكي هم می وزد يا نه. و ناله ي جير جيرك ها. اما نه آن ها شب مي خوانند. و بعد صداي سنگ بر مي خيزد و تَرك چوب و نَفَسي كه از حلق بيرون نمي آيد. انفجار، حتي فرصت نمي دهد ناله اي بكنند. عضلات نرم پسر عموها و دختر عموهايم وا مانده و وارفته اند. پاره شده اند و خودِ من وارفته ام انگار.
چشم هايم را فشار مي دهم و ميخ كوب مي شوم به كابوسي كه ساخته ام. اگر بلرزند و مكرر از هم بپاشند، مثلاً گردن عمو قطع شود و بيافتد زير برنويي كه تاب مي خورد روي ديوار. پس سر عمو را از عكس پاره مي كنم و مي اندازم روي ميز. رگه اي از خون پخش مي شود روي صورت زن عمو، تا بچه هايش را نبيند. دختر بزرگ تر پاهايش را پيدا نمي كند. پاهايش را از عكس پاره مي كنم و مي اندازم روي ميز. انبوه خاك و باروت، دستهاي بچه ها را در چشمه انداخته است. پس همه ي دست ها را از عكس مي بُرم و مي اندازم روي ميز. حالاجوي خون راه افتاده در اتاق. و تو پسر عمويم خاموش و گنگ به دست هاي من خيره مانده اي كه بي رحمانه عضلات خانواده ات را سلاخي مي كنند.
آتیلا اسکندانی-تبریز-86
سخنراني "كارل ريموند پوپر" در انستيتوي هنرهاي بروكسل
خشونت و بهشت
ترجمه:فرانك ميلاني-هادي دهقاني
بخش نخست
كساني كه از كاربرد خشونت بيزار هستند بسيارند و باورشان اين است كه مهمترين و در عين حال پراميدترين رسالت ما ريشه كن كردن تجاوز و خشونت از پهنه ي گيتي و يا دست كم بر چيدن كريه تريرن چهره هاي آن است. اعتراف مي كنم من هم از شمار كساني هستم كه مخالف خشونتند. از اميدوارترين آنها، نه بدان سبب كه تنها از آن بيزارم بلكه به اين نكته ايمان دارم كه مبارزه با خشونت و تجاوز چشم اندازي روشن دارد. اين را هم مي دانم كه وظيفه اي بس دشوار وسترگ پيش روي ماست همچنين مي دانم بسيار كاميابي ها كه در نبرد با خشونت در آغاز چونان موفقيت هاي بزگ جلوه گر شدند اما بعدها فرجامي جز شكست و ناكامي در انتظارشان نبود. اين را هم مي دانم كه عصر خشونت نوين كه با جنگهاي جهاني اول و دوم شروع شد به هيچ وجه پايان نيافته است. اين درست كه فاشيسم و نازيسم شكست خوردند ليكن اين به معناي چيرگي بر خشونت نيست بر عكس اگر اين واقعيت بر ما پوشيده بماند كه انديشه هاي نفرت انگيز در حين شكست توانستند طعم پيروزي را بچشند راه خطا رفته ايم. بايد اعتراف كنم كه هيتلر معيارهاي اخلاقي جهان غرب را تا پايين ترين حد ممكن تنزل داد و اين كار را به بهترين نحو انجام داد و امروز جهان بيش از آغازين دهه ي پس از جنگ جهاني اول دستخوش قدرت افسار گسيخته و تجاوزگر است. البته نبايد اين نكته را انكار كرد كه ممكن بود تمدن ما حتي در اثناي نخستين دهه پس از جنگ جهاني دوم سرانجام با همان سلاح هاي نويني كه هيتلر بر ما تحميل كرده بود نيست و نابود شود. چرا كه بي شك روح آلمان هيتلري زماني به بزگترين موفقيت خود دست يافته كه ما پس از غلبه بر او به همان سلاح هايي متوسل شديم كه تهديد هاي ناسيونال سوسياليسم ما را به توسعه ي آن وادار كرده بود با همه اين تفاسير من امروز بيش از هر زمان ديگري اميدوارم كه بتوان بر خشونت چيره شد. اين تنها ترين اميد ماست و فصل هاي درخشان تاريخ تمدن شرق و غرب ، خود دليل بر اين است كه اين اميد واهي نيست به اين معني كه مي توان خشونت را به بند كشيد و لگام گسيخته آنرا به فرمان عقل درآورد.

شايد اين خود دليلي باشد بر اين كه چرا من خود را عقل گرا مي دانم همانند بسيار كساني كه به عقل باور دارند. آري من عقل گرايم چرا كه عقل يگانه گزينه اي است كه ميتواند بر سلطه ي قهر پايان دهد.
هر گاه دو تن موافق هم نباشند از آن جهت است كه يا عقايدشان متفاوت است يا منافعشان و يا هر دو، در زندگي اجتماعي بين افراد و يا گروه ها و... اختلاف نظرهايي وجود دارد كه بايد به نحوي درباره ي آنها تصميم گرفت و تكليف آنها را يكسره ساخت زيرا كوتاهي در اين كار ممكن است پيامدهاي بدتريداشته باشد و انباشته شدن پيامدهاي آنها به تشنج هاي تحمل ناپذير منجر شود مانند آمادگي مداوم و همه جانبه براي تصميم گيري قطعي درباره ي مسائلي چون مسابقه تسليحاتي، اگرچه ممكن است چنين تصميم مهمي اجتناب ناپذير باشد.
چگونه ميتوان حكمي قطعي صادر كرد؟ اصولأ دو راه بيشتر ندارد: يكي راه استدلال و ديگري راه خشونت و قهر!
هرگاه منافع در تضاد باشند آنگاه آن دو راه عبارت خواهند بود از سازش عاقلانه يا تلاش براي حذف منافع طرف مقابل با توسل به خشونت.
عقل گرا كسي است كه دليل و برهان را بر خشونت ترجيح مي دهد و مي كوشد از طريق برهان و گاهي مواقع از راه سازش به حكم و تصميمي دست يابد. عقل گرا كسي است كه حتي ترجيح ميدهد در اقناع كردن طرف مقابل ناكام بماند تا اين كه متوسل به خشونت و تهديد شود و يا به ترفند هاي تبليغاتي دست بزند تا بر حريف خود فائق آيد.
مقصود من از " عقل گرايي " زماني بهتر درك مي شود كه تفاوتي ميان قانع كردن كسي با دليل و برهان و جلب رضايت او در اثر ترفند و يا تبليغات قائل شويم
تفاوت تنها در استدلال نيست چرا كه در تبليغات هم از استدلال استفاده مي شود و همين طور در اعتقاد ما اختلافي نيست كه دلايل مان قاطع است و هر خردمندي رأي به قاطع بودن آن ميدهد. اختلاف بيشتر در تقابل گفت و شنود و داد و ستد فكري و نگرش به اين است، اينكه چقدر آمادگي داريم نه تنها بخواهيم طرف مقابل را قانع كنيم بلكه او نيز بتواند ما را قانع كند.آنچه را كه من عقل گرايي مي نامم مي توان بدين صورت بيان كرد: " در حقيقت فكر مي كنم حق با من است اما ممكن است حق با تو باشد در هر صورت بهتر آن است در اين باره مثل دو فرد صاحب انديشه گفتگو كنيم و هر يك ديدگاه خود را مطرح نمايد و بر آن اصرار ورزد چرا كه از اين طريق ممكن است به تفاهم برسيم و در واقع به حقيقت نزديك ت شويم "
بديهي است عقل گرايي و در كل اينگونه نگرش مستلزم پذيرش فروتنانه عقلاني است و شايد اين كار از عهده كساني بر آيد كه بدانند برخي اوقات حق با آنان نيست و طبق عادت خطاها و اشتباهات خود را از ياد نمي برند.
نگرش عقلاني بر اساس اين شناخت است كه ما به همه ي امور و مسائل دانا نيستيم و بخش بيشتر دانستني هاي خودمان را مديون ديگران هستيم. اين نگرش دو روش داوري حقوقي را به عرصه ي داوري عمومي نيز مي كشاند حتي المقدور اينگونه است نخست اين كه همواره به حرف هاي طرفين دعوا گوش داد و دوم اينكه هر كس در ماجرا ذينفع باشد داور خوبي نخواهد بود.
اعتقادم بر اين است كه دوري از خشونت تنها زماني براي ما مقدور است كه در عرصه ي اجتماع نيز به نگرش عقلاني پايبند باشيم. هر نگرشي به غير از عقل گرايي نتيجه اي جز خشونت نخواهد داشت حتي آن تلاش ما كه بخواهد ديگران را به نرمي اما يك طرفه متقاعد نمايد و آنها را به كمك دلايل و برهان ها صاحب آن بينشي سازد كه ما خود بدان مي باليم و به درستي آن ايمان داريم.
همه ما خوب مي دانيم چه جنگ هاي مقدسي كه به نام دين و به خاطر دين " عشق , خوبي " براه افتاد و چه انسانهاي بي گناهي در آتش سوختند با اين نيت نيك كه روحشان ار آتش دائمي دوزخ رهايي يابد. تنها زماني مي توانيم اميدوار باشيم كه بر كاربرد خشونت الهام شده از زهد و تقوي و انجام تكليف فائق خواهيم آمد كه از نگرش اقتدار طلبانه در تحميل عقايد خود دست برداريم و به نگرش گفت و شنود متقابل و انديشه، گردن نهيم و البته اين آمادگي را در خود داشته باشيم كه از ديگران بياموزيم.
موانع صعب و متعددي در راه گسترش نگرش عقلاني وجود دارد. يكي از مشكلات اين است كه براي پايه ريزي يك بحث عقلاني نياز به دو طرف است كه هر دو نگرش عقلاني را رعايت نمايند. هر دو طرف آماده باشند به قاعده بازي دو جانبه احترام بگذارند. با كسي كه به سوي شما گلوله مي كشد و حاضر نيست با شما مباحثه نمايد نمي توان بحث عقلاني كرد.
بنابراين " نگرش عقلاني " داراي حد مرزهايي است. در مورد مدارا هم اين نكته صادق است با آناني كه اهل مدارا نيستند نبايد مدارا كنيم زيرا در اين صورت نه تنها خود كه مدارا را نيز از بين خواهيم برد.
نتيجه ي مهمي كه از اين نكته مي توان گرفت اين است كه بايد ميان حمله و دفاع تفاوت قائل شد و بايد بر اين مسئله تأكيد كنيم و از نهادهاي اجتماعي كه وظيفه شان مشخص كردن تجاوز و مقاومت در برابر تجاوز است حمايت نماييم.
اميدوارم توضيحاتم در مورد اينكه خودم را عقل گرا مي نامم به قدر كافي روشن باشد. عقل گرايي من جزمي نيست. به صراحت اعتراف مي كنم كه نمي توانم عقل گرايي را به طريق عقلي اثبات كنم. اعتراف مي كنم كه عقل گرايي را از آن رو بر گزيده ام كه از خشونت بيزارم و خودم هم مي دانم كه اين بيزاري پايه ي عقلاني ندارد در واقع عقل گرايي من "autonom" نيست بلكه بر باور غير عقلي بر نگرش عقلي استوار است، راه خروج از اين مشكل را نمي دانم شايد بتوان گفت كه ايمان غير عقلي به حقوق مساوي و متقابل كه بتوان ديگران را قانع كرد و خود قانع شد، ايمان به شعور و خرد انسان است. به سخن ديگر من به انسان ايمان دارم.
وقتي مي گويم به انسان ايمان دارم منظورم انساني است كه بدان سان هست و البته مي دانم كه انسان موجود كاملأ عقلاني نيست و گمان نمي كنم پرسشي از اين دست كه انسان بيشتر تابع عقل است يا عواطف ، چندان درست باشد. البته بهتر است كه اصولأ چنين پرسش هايي را طرح نكنيم زيرا ارزيابي اين قبيل مسائل ممكن نيست. من بيشتر تمايل دارم كه عليه تأكيد بيش از حد بر جنبه ي عقل ستيزي انسان و جامعه اعتراض كنم البته اين به معناي انكار قدرت عواطف در زندگي انسان نيست چرا كه به ارزش آن به خوبي واقف ام و هرگز نبايد نگرش عقلاني را به فراموشي سپرد حتي در رابطه ي عاشقانه كه مملو از شور و احساس و عاطفه ي فراوان است.
اميدوارم نگرش من در مورد مسئله عقل و خشونت با برخي خوانندگان و نيز با بسياري ازانسان ها يكسان باشد.
اكنون مي خواهم بر پايه ي اين نظرات به بحث درباره ي مسئله " اتو پياگرايي آرمانشهري " بپردازم البته تا آنجا كه ميدانم بسياري طرفدار اين انديشه اند و متعجب خواهند شد كه اين شيوه تفكر به نتايج خيال انگيز و نا كجا آبادي خواهد انجاميد اين شيوه به ظاهر موجه را شايد به گونه زير بتوان ترسيم كرد.
" نگرشي، عقلاني است كه براي رسيدن به هدف مورد نظر بتواند به بهترين نحو ممكن از تمام ابزارهاي موجود استفاده بهينه كند بايد اعتراف كرد كه خود هدف را نمي توان بطور عقلاني تعيين نمود تنها هنگامي مي توان در ارتباط با هدفي مشخص نگرشي را مناسب و در واقع عقلاني دانست كه هدفي پيش رو داشته باشيم و تنها در ارتباط با اين هدف است كه مي توانيم بگوييم داريم عقلاني رفتار مي كنيم "
اكنون بياييم اين استدلال را در حوزه ي سياست به كار گيريم. هر سياست از اقداماتي تشكيل مي شود هر عمل تنها زماني معقول خواهد بود كه به هدفي بيانجامد. هدف عمل سياسي يك فرد ممكن است دستيابي به قدرت يا ثروت يا شايد هم اصلاح قوانين يا تغيير ساختار دولت و جامعه باشد در اين حالت عمل سياسي تنها زماني عقلاني خواهد بود كه قبلا هدف مان را از تغييراتي كه قصد انجام آن ها را داريم مشخص كرده باشيم. عملكرد ما در حوزه ي سياست وقتي خردمندانه خواهد بود كه با انديشه هاي معيني ارتباط داشته باشد انديشه هايي كه چگونگي بودن دولت و جامعه را نشان دهند. بنابراين پيش شرط هر عمل سياسي اين است كه به تصور روشني از هدف هاي سياسي مان داشته باشيم مثلا ساختار دولت يا جامعه اي كه به نظرمان بهتر است، بايد براي ما تبلور داشته باشد. تنها پس از آنكه هدف مان مشخص شد خواهيم توانست درباره ي ابزارهاي مناسب تحقق آن هدف يا دست كم نزديك شدن تدريجي به آن بيانديشيم البته اين در حالي است كه ما به هدف سياسي خود به چشم هدف يك سير تاريخي بنگريم و بتوانيم تا حدي بر آن تأثير بگذاريم و يا آن را به سوي هدف مورد نظر خودمان هدايت نماييم.
طبق اين برداشت ما بايد پيش از هر عمل عقلاني و فروتنانه هدف غايي خود را مشخص نماييم و نه هدف هاي جزئي يا مياني، كه گام هايي هستند در راه رسيدن به هدف غايي و از اين رو آنها را نه به ديد ابزار كه به عنوان هدف بايد حساب كرد. بدين سان اقدامات سياسي و در عين حال عقلاني بايد ترسيم و توصيف مشروح و روشن دولت نا كجا آبادي ما را در بر داشته باشد و با طرح و ايده تاريخي نشان دهد كه چگونه مي توان به اين هدف دست يافت.
من اين نظريه ي نا كجا آباد گرايي را نظريه اي بي نهايت مخروب كننده مي دانم زيرا نظريه اي است تباه كننده و بسيار خطرناك. به اعتقاد من اين نظريه آبستن ضد خويش است و حتي خويش را تباه مي سازد و به تسلط خشونت مي انجامد.
علت اين كه اين نظريه دشمن خويش است از آن روست كه امكان تعيين هدف به طور علمي بسيار كم است. در واقع هيچ روش علمي وجود ندارد كه به كمك آن بتوان ميان دو هدف تصميم گيري كرد، ممكن است برخي آدميان طرفدار زور، خشونت و تجاوز باشند حتي آنرا ستايش كنند و زندگي بدون زور و خشونت فاقد روح و بي معني باشد برخي ديگر كه من هم در زمره ي آنان قرار مي گيرم از خشونت و قهر بيزارند. اينجا اختلاف بر سر هدف است و از نظر علمي نمي توان درباره ي آن حكم صادر كرد اما وقتي عليه خشونت و قهر استدلال مي آوريم معنايش وقت تلف كردن نيست بلكه بدين معني است كه با پرستنده ي خشونت بحث و استدلال گاهي نا ممكن مي نمايد، زيرا وي اين امكان را دارد استدلال شما را با گلوله پاسخ گويد هرچند از جانب شما تهديد به مقابله به مثل هم نشود اما اگر قانع شد به استدلال هاي شما گوش دهد بدون آنكه متوسل به استفاده از اسلحه شود در اين صورت عقل گرايي شما حداقل در وي نفوذ كرده و مي توان به قانع شدن اش اميدوار بود. بدين سان استدلال كردن به هيچ وجه هدر دادن فرصت نيست حداقل تا زماني كه طرف حاضر باشد به سخنان شما گوش فرا دهد اما هيچ كس را نمي توان با كمك استدلال وادار كرد تا به استدلال گوش دهد و به كمك استدلال نمي توان عقيده كسي را تغيير داد كه به همه استدلال ها به ديده ي شك و بد گماني مي نگرد و تصميماتش مبتني بر خشونت است تا عقل گرايي. نمي توان بر آنان ثابت كرد كه حق با آنها نيست. اما اين تنها يك مورد ويژه است كه مي توان اين چنين تعميم اش داد: درباره ي هيچ هدفي نمي توان با ابزارهاي صرفا عقلي يا علمي تصميم گرفت با اين حال گاهي ممكن است كاربرد استدلال و برهان مفيد به فايده باشد و به كمك آن بتوان در مورد هدف تصميم گرفت.
يالنيز
پالتارلاريم ايكي ياش منده ن بويوكدور
من
ايكي ياش قارداشيمدان كيچيك
Yolيعني راه
من يوللاردا يئريميرم
يوللار منده يئريييرلر
بو آغاجلار، بو تيكانلار
كوللار منده يئريييرلر
بئينيمده هر يانا باخسان!
تلگراف ديركي واردير
قوشلار تئل اوسته سوسوبلار
معلوم اولان سون باهاردير
يوللار يئرييرلر منده!
سفر ائتمك اويره ديرلر
مني سندن آييريرلار!
منه گئتمك اويره ديرلر...
ترجمه:
من در راه ها، راه نمي روم
راه ها
در من راه مي روند
درخت ها
بوته هاي خار
بوته هاي گياه ...
در من راه مي روند.
در ذهن من
به هر كجا بنگري
تير تلگراف مي بيني
و پرندگاني را كه
مغموم و ساكت روي سيم ها نشسته اند
از قرار معلوم پاييز است.
راه ها
در من راه ميروند
و به من ياد مي دهند سفر كردن را.
مرا جدا مي كنند از تو
و به من
رفتن را ياد مي دهند...
http://mehrnews.com/mehr_media/image/2008/05/361206_orig.jpg

اين هم
قيافه " جاماكا" آخرين مجموعه شعررسول كه
به زبان تركي است. اين كتاب را نشر امرود روانه بازار كرده است. جاماكا
يعني ويترين ؛ بعضي از ترك ها به قاب عكس نيز مي گويند.